سورمه

 
بعد از یک کابوس
نویسنده : نامیرا (امیرحسین نورالدینی شاه ابادی) - ساعت ٦:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٠
 

بس که از غربت و تنهایی خود دلگیرم
دوقدم مانده به تقدیر خودم می‌میرم

○○○○○○
تب وسواس گرفته است مرا از دریا!
مثل یک قطره که در مرحلهٔ تبخیرم

تا بهار از بغل پنجرهٔ من رد شد
روز و شب با نفس سرد تبر درگیرم

پاسخ آیینه‌ها سنگ شده بی‌تردید
ماجرائیست من و آینه و تکثیرم

چقدر زخم زدن ساده شده‌ای مردم
دل صد پاره بدون اثر شمشیرم



گرچه پرواز برایم شده رویای سفر

دیگر از طعم قفسهای شما دلسیرم

 

آمدم با لقب «کهف» پس از یک کابوس
چه کسی هست در این شهر کند تعبیرم

روز‌هایم همه رفتند به سمتی حالا!
می‌نشینم به تماشای شب تقدیرم


 
comment نظرات ()