سورمه

 
... ؟ (١)
نویسنده : نامیرا (امیرحسین نورالدینی شاه ابادی) - ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢۳
 

بدینوسیله از لطف و محبت تمامی دوستان خوبم که با من و خانواده همسرم ابراز همدردی کردند تشکر می کنم، اگرپاسخگوی محبتشان نبودم به بزرگواری خویش مرا عفو فرمایند ،امیدوارم همواره موفق و شادکام باشید.

 

از کتابم:

شب بود و تو از ترانه لبریز
من سایهٔ اتفاق بودم
چون پنجرهٔ به سنگ خورده
دلبستهٔ یک اتاق بودم

بانوی تمام واژه‌هایم
از خاطرمن عبور می‌کرد
یک گریه ماه سرد باران
چشمان مرا مرور می‌کرد

هی واژه اتفاقی عشق
از بطن غزل به دل رسیده
کشتی پر از تلاطم من
از عمق فضا به گل رسیده

روزی که تو اضطراب من را
در هاله‌ای از سکوت خواندی
با حس ششم مرا کشیدی
با خنده ایی از بهشت راندی

من کوچهٔ سبز آسمان را
در خلوت خود کشیده بودم
دنبال سر نگاه سردت
در هر غزلی دویده بودم

سرمای سوار ماه آذر
از سینه من تگرگ می‌ریخت
بر ساقه من تبر نشسته
از شاخه من که برگ می‌ریخت

دریای مرا عطش ورق زد
تا اینکه تو تشنه‌تر نباشی
در پشت سرت همیشه گفتم:
درگیر غم و تبر نباشی!

از فلسفه غروب و رفتن
من منحنی سکوت و دردم
من مبتکر غریبی خویش
چون حاشیهٔ سهند سردم

در غربت پیراسکلت‌ها
من مردهٔ زنده گور هستم
با واژهٔ بغض هم اتاق و
آغاز غمی نمور هستم

ای مثنوی سرودهٔ من
تو قطعه‌ای از بلور هستی
در آینه‌ات نگاه کردم
دیدم که همیشه دور هستی

تو حادثه عظیم عشقی
هی غصه نخور ترانه بردار
تابوت مرا خودت بسوزان
اشعار مرا فقط نگهدار

من سوژه عشق واقعی را
تا چشم تو تازه تازه بردم
دیروز به تو دلی سپردم
امروزفقط جنازه بردم

                                  □


بگذار که در هوای پائیز
یک شاعر خسته خسته باشم
یک آینه پر غبار آری
بهتر که‌‌ همان شکسته باشم


 
comment نظرات ()