تقدیر و سرشتم همه در بند شدن بود
یک فاجعهٔ قطبی و یخ بند شدن بود
در جنگلی از سرو شب قحطی باران
هی تیر و تبر خوردن و آوند شدن بود
رگها تهی از خون شده بودند من اینم
یک قلب که آماده پیوند شدن بود
افسوس که دلهای مجاور همه از سنگ
در فکر هوسهای دماوند شدن بود
یک عمر زمستان شده بودم خوره من
رویای شب آخر اسفند شدن بود
بیچاره دلم مثل خودم تا شب مرگش
در حسرت یک ثانیه خرسند شدن بود
از دید خودم نام من اینست بگوئید
بغضی که در اندیشه لبخند شدن بود
نظرات ()از بم بجز از خاطره چیزی دارید
من معتقدم داغ عزیزی دارید
یکسال دگر گذشت و بر دل بزنید
ای مردم اگر خنجر تیزی دارید
2
با بم چقدر نخل کمر خم کردند
در غربت خود بغض محرم کردند
یک بار دگر میان نخلستانها
در ذهن جهان درد مجسم کردند
امیرحسین نورالدینی شاه آبادی متولد 1358 رفسنجان فارغ التحصیل رشته برق از دانشکده فنی کرمان / لیسانس مدیریت از دانشگاه رفسنجان در حال حاضر دبیر ریاضی ومدیر انتشارات سورمه
نظرات ()
از کتابِ «اینجاکویر، دغدغه،باران»:
طرح یک پنجره و قاب برایم مانده است
و غمی مثل تو نایاب برایم مانده است
شب سرآمد، تو به ذهنم نرسیدی، حالا
سحرو دغدغهٔ خواب برایم مانده است
سفر و یک چمدان است و نگاهی شرجی
از تو یک صحنه جذاب برایم مانده است
پس از آن واقعه آتش به غزلها آمد
چقدر واژهٔ بیتاب برایم مانده است
رفتی و بوی محاقت به مشامم برخورد
حسرت یک شب مهتاب برایم مانده است
و دلم گوشهای ازخاک کویر افتاد و
عطش خشکترین آب برایم مانده است
با تو اندیشهٔ فتح همه دریا با من
گرچه این برزخ مرداب برایم مانده است
میرسی آخر این شعر که جایت خالی
دو سه تا قافیه ناب برایم مانده است
نظرات ()بدینوسیله از لطف و محبت تمامی دوستان خوبم که با من و خانواده همسرم ابراز همدردی کردند تشکر می کنم، اگرپاسخگوی محبتشان نبودم به بزرگواری خویش مرا عفو فرمایند ،امیدوارم همواره موفق و شادکام باشید.
از کتابم:
شب بود و تو از ترانه لبریز
من سایهٔ اتفاق بودم
چون پنجرهٔ به سنگ خورده
دلبستهٔ یک اتاق بودم
بانوی تمام واژههایم
از خاطرمن عبور میکرد
یک گریه ماه سرد باران
چشمان مرا مرور میکرد
هی واژه اتفاقی عشق
از بطن غزل به دل رسیده
کشتی پر از تلاطم من
از عمق فضا به گل رسیده
روزی که تو اضطراب من را
در هالهای از سکوت خواندی
با حس ششم مرا کشیدی
با خنده ایی از بهشت راندی
من کوچهٔ سبز آسمان را
در خلوت خود کشیده بودم
دنبال سر نگاه سردت
در هر غزلی دویده بودم
سرمای سوار ماه آذر
از سینه من تگرگ میریخت
بر ساقه من تبر نشسته
از شاخه من که برگ میریخت
دریای مرا عطش ورق زد
تا اینکه تو تشنهتر نباشی
در پشت سرت همیشه گفتم:
درگیر غم و تبر نباشی!
از فلسفه غروب و رفتن
من منحنی سکوت و دردم
من مبتکر غریبی خویش
چون حاشیهٔ سهند سردم
در غربت پیراسکلتها
من مردهٔ زنده گور هستم
با واژهٔ بغض هم اتاق و
آغاز غمی نمور هستم
ای مثنوی سرودهٔ من
تو قطعهای از بلور هستی
در آینهات نگاه کردم
دیدم که همیشه دور هستی
تو حادثه عظیم عشقی
هی غصه نخور ترانه بردار
تابوت مرا خودت بسوزان
اشعار مرا فقط نگهدار
من سوژه عشق واقعی را
تا چشم تو تازه تازه بردم
دیروز به تو دلی سپردم
امروزفقط جنازه بردم
□
بگذار که در هوای پائیز
یک شاعر خسته خسته باشم
یک آینه پر غبار آری
بهتر که همان شکسته باشم
نظرات ()درابتدااز خدا میخوام که مشکل همه رو حل کنه شمه هم لف کنید ودعاکنید ممنون.بعدشم از زحمات دوست عزیز وفرهیخته اقای رضا اعتماد تشکر میکنم خدا امثال این ادمارو حفظ کنه در اخرم سه کار کوتاه.....
١
چشم هایم
اسمانی ابری است
بلکهایم چتر
من
دریا
٢
جاده ها
لبریز از دلخستگی
بس که بغض عابران
در جاده ها
جامانده است
٣
اعتماد من
به درختها
فردا قلمی است
برصفحات سفید
نظرات ()بس که از غربت و تنهایی خود دلگیرم
دوقدم مانده به تقدیر خودم میمیرم
○○○○○○
تب وسواس گرفته است مرا از دریا!
مثل یک قطره که در مرحلهٔ تبخیرم
تا بهار از بغل پنجرهٔ من رد شد
روز و شب با نفس سرد تبر درگیرم
پاسخ آیینهها سنگ شده بیتردید
ماجرائیست من و آینه و تکثیرم
چقدر زخم زدن ساده شدهای مردم
دل صد پاره بدون اثر شمشیرم
گرچه پرواز برایم شده رویای سفر
دیگر از طعم قفسهای شما دلسیرم
آمدم با لقب «کهف» پس از یک کابوس
چه کسی هست در این شهر کند تعبیرم
روزهایم همه رفتند به سمتی حالا!
مینشینم به تماشای شب تقدیرم
نظرات ()١
ای هر چه قشنگ نام ِ زیبای شما
هم سفرهٔ جنگ ،نام ِ زیبای شما
تنها به همین ،دل ِجماعت خوش بود
یک کوچهٔ تنگ ،نام زیبای شما
٢
تصویر تو از ترانه ایی رد نشده است
راه تو ،به هیچ ذرهای سد نشده است
تو مقصد خویش را «خدا» میدیدی
قلب تو ،مسیر یا و باید نشده است
٣
در حنجرهام نام ِ شما جا شده است
با حس ِ شما غزل ،چه زیبا شده است
از هرم ِحضور ارغوانی شما
در دفتر من ،ترانه پیدا شده است
۴
با خونِ تو ،ما وضویی از نو کردیم
یک بودنِ خویش را ببین دو کردیم
در بحبوحه ی غریب این شهر شلوغ
با چفیه ی تو گناه کادو کردیم
۵
رستم به خدا،به گَرد پایت نرسد
سیمرغ! ولی نه، به هوایت نرسد
توبُغض انالحق ِ معاصر هستی
افسوس! به گوش ِ ما صدایت نرسد
۶
باران شدید آخرین حرفش بود
یک شعرسپید آخرین حرفش بود
از اولِ عمر، از رهایی میگفت
تابوتِ «شهید»، آخرین حرفش بود
و
«تقدیم به شاعرشهید، حسین ارسلان»
در وصفِ تو آسمان خبر خواهد شد
با تو ،شبِ تیرهمان سحر خواهد شد
تو میروی و خاک، اگر جای تو نیست
این خاکِ فقیر معتبر خواهد شد
نظرات ()با قصه و اندرز نباید جنگید
باهردل بی مرز نباید جنگید
مردانگی سرو به ما میگوید
با هر علف هرز نباید جنگید
این کوچه پراز وکیل وقاضی شده است
سرگرم مسایل ریاضی شده است
ای کاش برای عشق فکری بکنیم
این گمشده ی بعید ماضی شده است
نظرات ()